تبليغاتX
روستاي حك سفلي

hakesofla

وطن دوست

hakesofla

http://hakesofla.blogfa.com

روستاي حك سفلي

روستاي حك سفلي - دشت گیتو (از ولی اله شمشیربندی)

روستاي حك سفلي

این وبلاگ با هدف معرفی و اطلاع رسانی درباره روستای حک سفلی ایجاد گردیده.
روستای حک سفلی در شهرستان شازند در استان مرکزی واقع گردیده و شهرت آن به دلیل وجود سراب بلاغ یا چشمه کیخسرو می باشد. معرفي روستاي حك سفلي

روستاي حك سفلي

روستاي حك سفلي
معرفي روستاي حك سفلي
دشت گیتو (از ولی اله شمشیربندی)

لج ور كوهی است سخت برهنه و بركشيده از زمين، با ديواره ای صاف و صخره هایی مهيب. اين كوه در شمال غربی دشت گيتو قرار گرفته است. هر كس می خواهد وارد منطقه «شّرا» بشود بعد از گذشتن از "پل دوآب"،بايد از زير سايه ی  اين كوه بگذرد. روستای آباد و پرجمعيت اسكان در پايه ی اين كوه قرار دارد. سرچشمه يا سراب اسكان با آبدهی ده سنگ آسياب مرهون الطاف كوههایی است كه لج ور سرسلسله ی آنها است. هر سال اوايل بهار اهالی، انبوه گاو و گوساله ها را بر آن استخر می زنند و با حركت مداوم حيوانات، گياهان موجود ریشه كن می شوند و بدينسان استخر را لايروبی می كنند.

انعکاس آفتاب زرّين بعدازظهر كه برتارک لج ور می تابد در استخر منظره ای بس دلفريب می سازد. تختگاه های بسياری در كنار استخر وجود دارد كه رهگذران خسته را طلب می كند تا در سايه ی درختان بيد نيرو بگيرند و جان تازه ای در كالبدشان بدمد.

روستاییان روایتی درباره ی تيغه ی سخت و سر به فلک كشيده ی لج ور بيان می كنند که از مظلومیت کوه حکایت دارد. آنهایی كه از كنارش می گذرند نقش مردی را می بينيد كه تن پوش سفيد و بلندی برتن دارد و در بالاترين نقطه ی كوه به دیواره چسبیده است. اين نقش برجسته ی مردی است كه او را لَج وَر می نامند و كوه نام خود را از او گرفته است.

كمی آن طرف تر دو تپه ی نسبتاً بزرگ و جدا از هم،به نام كاه و گندم قرار گرفته است. زبری و نرمی آنها چون تلی از كاه و گندم از فاصله ای نه چندان دور احساس می شود. پای تپه ها حدود یکسد تندیس واره ی بزرگ و کوچک سنگی به چشم می خورد که به سان گله های بز و گوسفند و گاو سرگرم چرا هستند.

 

ـ افسانه ی لج ور  

پیرمرد های آبادی از پدرهایشان شنیده اند و آن ها نیز از پدربزرگ هایشان که  لج ور مردی بوده است کوهپایه نشین و این کوه پیش از او نامی نداشته است. در يک روز گرم و دم كرده ی آخر تابستان آقای لج ور در مزرعه اش نشسته بود و دست از كار كشيده بود.گندم های درو شده را دسته دسته روی هم خرمن کرده بود. خوشه ها خرمن کوب شده بود و همراه با دانه های گندم  روی هم انباشته بود. گرما بيداد می كرد. خورشيد كمی به طرف كوه های مغرب مايل شده بود. گرد و خاک به سر و صورت عرق كرده ی لج ور نشسته بود. كاسه آبی را با ولع سر كشيد. ظرف آبی را به سر وصورت خود پاشيد. بسيار كم حوصله شده بود. برگ درختان كمتر تكانی نمی خورد. نگاهی به افق دور دست انداخت آرزوی وزش باد موافقی را داشت تا بتواند حاصل زحمات يكساله اش را زودتر به چشم ببيند. اما دريغ از يک نسيم نوازشگر. فضای دم كرده و سنگين و هوای گرم و بی حركت رمق و توان لج ور را بريده بود. به پشته ای از یونجه تکیه داد. مات و خيره افق دور دست را نظاره كرد. سگ زوزه ای كشيد و از صدای آن انبوه گنجشک ها و سارهایی كه در كف مزرعه دانه بر می چيدند از جای خود رميدند و به پرواز در آمدند و چون تور بزرگ و سياهی آسمان را پوشاندند. نفس لج ور به شماره افتاده بود. دائم دنبال گمشده ای می گشت. سرانجام دستهايش را به سوی آسمان بلند كرد و لابه کنان گفت: "خدایا ! اگر باد موافق همراهی كند و من بتوانم  کاه و گندم را از هم جدا كنم، يكی از چرندگانم را قربانی خواهم کرد." ساعتی با خدا نجوا کرد تا بالاخره توانش را از دست داد. همانطور كه تكيه كرده بود در رويا فرو رفت. نمی دانست خواب است يا بيدار. به نظرش می رسيد افق آسمان تيره گون می شود. با صدای غرش آسمان كه از دور دست شنيده شد،از جای خود جهيد. گویی جانی تازه بر پيكر نيمه جانش دميده اند. از ته دل فرياد خوشحالی برآورد. بخت با او يار شده بود و التماسش مقبول افتاده بود. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجيد. در سمت راست افق، كه همیشه نشانه ی توفان و رگبارهای تند بود، ابرهای سياه و بريده بريده ای پيدا شدند. باد تندی وزیدن گرفت و گرد و خاک را به هوا پراكند. لج ور به مراد دل خود رسيده بود. با سرعت دست به كار شد. زن و بچه و ساير كارگران را به كار گرفت. تا نزديک غروب اولين توده ی عظيم خرمن ِ كوبيده شده را از يكديگر جدا كردند. گندمه، تازه و شفاف از كاه جدا شدند و به دستور لج ور آماده ی بارگيری و رهسپاری به انبار گشتند

كاه ها نيز در خرمن ج، کوت شدند. لج ور خوشحال و خندان فارغ از همه ج، خود را برای ادای نذرش آماده می كرد. با خود انديشيد حالا که شرط نكرده چگونه يا كدام يک از حيوانات را برای قربانی انتخاب کند، به تزويری شيطنت آميز زيان را از خود دور سازد. کمی ترديد داشت. اندکی مكث كرد و سپس با سرعت، جانوری را از يقه ی لباسش گرفت و گفت: "اين هم حيوانی كه در حال چریدن است  و بايد قربانی شود!" زير لب زمزمه ای كرد و همچنانكه آن را بين دو انگشت خود له می كرد، گفت: "چه وقت از شرّ اين همه شپش راحت می شوم، نميدانم !" انگشتانش را با لبه ی لباسش تميز كرد و چون سرداری فاتح قهقهه زد و نعره ی ديوانه واری كشيد. انگار مسخ شده بود. سرخوشی و سبكی و بی وزنی را مزمزه می كرد. ناگهان گردباد و توفان مهيبی در افق دوردست شکل گرفت، از کناره ی "شاه کوه" شازند گذشت و به لج ور نزدیک شد. لج ور ترسیده بود. در اين فكر بود كه اگر طوفان با خشمی كه دارد به او برسد تمامی محصول و ثروتش را كه در آن بيابان گسترده، پراکنده است در خواهد ربود. به سرعت دست به كار شد و آنچه را در دسترس بود به پناهگاهی كشانيد. توفان بيداد می كرد و دشت را در می نورديد تا بالاخره به مرد عهدشكن رسيد. لج ور يكباره متوجه شد كه گردباد در قبای بلند و گشادش افتاده و او را چون چتری از زمین بلند كرده و به سان پر كاهی در آسمان به هر طرف می كشاند. دستش از همه جا بريده بود. توفان و گردباد او را می چرخانيد و به اینسو و آنسو می برد. گویی به هر طرف كه نزديک می شد فرياد و اعتراض از آن گوشه برمی خاست. او نفرين شده بود. هيچكس و هيچ چيز او را به خود نمی گرفت و قبول نمی کرد. كوهها و درهّ ها از پذيرفتنش سر باز می زدند و عذرها می آوردند. بالاخره كوهی كه بعدها به نام او معروف شد عهد و پيمانی را قبول كرد و لج ور را همراه با حسرتی ابدی برای خود، بر سينه جای داد.

هر رهگذری كه از كنار اين كوه عبور می كند، پيكره ی لجور را می بيند كه بر دسته بيل خود سوار شده و یک دستش را برای مدد خواهی بلند كرده است. ردای بلند و سفيد و توفان زده ی او بر سطح سنگ دوخته شده تا چشم عبرت بین ما را بگشاید.

عهد و پيمانی كه كوه در ازای پذيرفتن مهمان ناخوانده قبول كرد، این بود که هر سال يک جو بلندتر و يك گندم پهن تر شود؛ با این امید كه با گذشت روزگاران از ساير جبال سر به فلک كشيده ی منطقه مرتفع تر و تنومند تر شود. اما اين پیمان به كوه نيز وفا نكرده است و كسی به ياد ندارد كوه لج ور از آنچه در قديم الايام بوده كمی بلندتر يا اندكی پهن تر شده باشد.

هر چند سال يک بار، سنگ عظيمی از كوه جدا می شود و سپس با صدای مهيبی در انتهای درّه متلاشی و به خرده سنگهایی به اندازه ی دانه های گندم و جو تبديل می شود. انگار كوه نيز گول خورده است. از آنجا كه خواسته ی  كوه لج ور بر بلندا و پهنای سالانه استوار است ولی چنين نشده و كوه لج ور به مراد دل خود نرسيده است. كوه با تيغه ای لخت و بی گل و گياه، غمگنانه شاهد طراوت و سرسبزی دشت گیتو است

 وقتي از كوه فاصله می گيری تپه های سنگی كاه و گندم را همراه با تنديس های فرسوده ی گوسفندان و گاوان می بينی و لجور را نيز با چشم هایی از حدقه درآمده كه تلاش می كند خود را از سينه ی سياه كوه جدا کند و به آزادی برسد.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 12:6 توسط وطن دوست |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا







Powered by WebGozar